الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
265
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
آورندهاى است كه اينها را پديد آورده » . ( ظاهر اين است كه از نسخههاى كافى ، در ميانهء سؤال و جواب آخر ، جواب و سؤالى افتاده باشد ؛ زيرا كه رابطهاى در ميان اينها نيست و با هم مناسبتى ندارند . امين الاسلام محمد بن على بن حسين بن بابويه - رحمة اللَّه عليه - اين حديث شريف را در كتاب توحيد و عيون ايراد نموده و بعد از سؤال آن زنديق ، چنين است كه : ابوالحسن ، يعنى حضرت امام رضا عليه السلام فرمود كه : « مرا خبر ده كه در چه زمانى نبوده تا تو را خبر كنم كه بوده ؟ » آن مرد عرض كرد كه : پس دليل بر او چيست ؟ آن حضرت فرمود كه : « چون نظر كردم . . . » تا آخر آنچه كه گذشت . و به جاى آيات مبينات كه ترجمهء آن گذشت ، متقنات كه به معنى محكمات است ، ذكر كرده و بعد از آنچه مذكور گرديد ، چند سؤال و جواب ديگر را نيز ايراد فرموده كه تتمهء حديث است ) . 219 / 5 . على بن ابراهيم ، از محمد بن اسحاق خفّاف ، يا از پدرش ابراهيم ، از محمد بن اسحاق روايت كرده است كه گفت : عبداللَّه ديصانى ، از هشام بن حكم سؤال كرد و گفت كه : آيا تو را پروردگارى هست كه تو را پرورش دهد ؟ گفت : بلى . ديصانى گفت كه : آيا پروردگار قدرت دارد ؟ گفت : بلى ، قدرت دارد و بر همه كس و بر همه چيز قهر و غلبه دارد . ديصانى گفت : مىتواند كه همهء دنيا را در يك تخم مرغ داخل كند كه تخم بزرگ نشود و دنيا كوچك نگردد . هشام گفت كه : مرا مهلت ده تا تو را در اين باب جواب گويم . گفت كه : يك سال تو را مهلت دادم و بعد از آن از نزد هشام بيرون آمد و هشام سوار شد و به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام روانه گرديد . چون بر درِ خانهء آن حضرت رسيد ، و اذن دخول طلبيد ، او را اذن دادند و داخل خانه گرديد . به حضرت عرض كرد : يا ابن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ، عبداللَّه ديصانى مسألهاى از من پرسيده كه بسيار مشكل است و در جواب آن اعتماد بر كسى ندارم ، مگر بر خدا و تو . آن حضرت فرمود : « تو را از چه چيز سؤال نمود ؟ » عرض كرد كه : چنين و چنان به من گفت و قصه را در نزد آن حضرت شرح كرد . حضرت فرمود كه : « اى هشام ، چند حواس دارى ؟ » عرض كرد : پنج حواس . فرمود : « كدام يك از اينها كوچكتر است ؟ » عرض كرد كه : ناظر و آن مردمك ديده است . فرمود كه : « قدر ناظر چقدر است ؟ » عرض كرد كه : مانند يك دانهء عدس ، يا از آن كوچكتر . فرمود كه : « اى هشام ، در پيش روى خود و در بالاى سر نظر كن